اول: خوبها به خاطر رسیدن به خدا آرزوی مرگ می کنن. شیخ علی کبیر، نتیجه ی شهید ثانیه. یه پسری داره به اسم حسین. این آقا حسین توو بیست و دو سالگی می میره. عید غدیر 1056 به دنیا می یاد و بیست و یکم یا بیست و دوم ذی الحجه 1078 از دنیا می ره. پدرش خیلی این آقا را دوست داشته. خودش بعد از اینکه شدت تاسف و اندوهش رو از مرگ این پسر بیان می کنه، می گه: 
((چگونه از آتش فراقش نسوزم درحالیکه از اول عمرش هیچ وقت ندیدم به جز مودبانه به کسی نگاه کند و متمایل به بازی نبود. وقتی با من حرف می زد، چشمانش را بالا نمی آورد و از شدت ادب و احتیاط زبانش می گرفت به خاطر همین گاهی نزدیک بود که نفهمم چه می گوید. وقتی از من چیزی می خواست به خاطر نهایت حیا و احترام با واسطه درخواست می کرد. حدودا ده ساله بود که شبها را به عبادت و نماز می گذاراند و دیگران را نیز برای نماز بیدار می کرد. تمامی شبهای ماه رمضان را بیدار بود و به دعا و نماز و تلاوت مشغول. وقتی هشت ساله بود یکروز از من پرسید که آیا بچه ها قبل از بلوغ وارد بهشت می شوند. گفتم بله. گفت پس دعا کن تا بمیرم و داخل بهشت شوم. گفتم آدم بزرگ هم اگر کار خوب کند وارد بهشت می شود... بسیار خوش خط بود کتب بسیاری را صحافی کرد و کتب بسیاری نزد من قرائت کرد. در درس هم از شدت حیا سوالی از من نمی پرسید و من وقتی می دیدم در هنگام تقریر چهره اش گرفته شده است می فهمیدم که یا من درس را درست نگفته ام و یا او درس را نفهمیده. به خاطر همین دوباره درس را بازگو می کردم و وقتی درس را می فهمید چهره اش می درخشید. من ابتدا فکر می کردم این طور حرف زدنش به خاطر بیماری یا دردی است که در زبان دارد لکن وقتی می خواست درسی را قرائت یا مقابله کند می دیدم که زبانی دارد برنده تر از شمشیر. غیبت احدی را نکرد. بزرگتر که شد گاه می رفتم ببینم که مثلا در شبهای ماه رمضان چه می کند. تا صدای آمدنم را می شنید کتاب و سجاده و قران را جمع می کرد. وقتی اورا در این حالت می دیدم به او می گفتم پسر جان الان وقت عبادت و تلاوت است پس چرا تو بیکار نشسته ای!؟. و او از شدت حیا سرش را پایین می انداخت جوابی نمی داد. بعدا این هارا از همسرش شنیدم.
 وقتی ازدواج کرد خدا به او یک پسر داد. بعد از چند روز مُرد. از غم از دست رفتن بچه من بسیار گریه می کردم ولی او خیلی کم. راضی بود به رضا خدا. بعد از آن پسر خدا به او سه دختر داد و او هر روز خوشحال تر می شد و به همسرش می گفت که ثوابمان دارد بیشتر می شود. با اینکه زندگی خیلی سختی از لحاظ مالی داشت اما هیچ گاه دیده نشد که لب به شکایت باز کند. چون دوست داشت عادت به قناعت داشته باشد.اگر محاسنش را بشمارم بیش از این طول می کشد.
در اواخر عمرش روزی به من گفت که می خواهد به مشهد برای زیارت امام رضا برود. به او گفتم که نمی توانم دوری ات را تحمل کنم. بگذار برای زمانی دیگر تا با هم برویم. گفت که استخاره کرده است و این آیه آمده است:فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى یَأْذَنَ لِی أَبِی أَوْ یَحْکُمَ اللَّهُ لِی وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِین‏. گفتم به تو اجازه نمی دهم بروی که می ترسم برایت اتفاقی بیفتد. چند روزی نگذشت که مریض شد و از دنیا رفت. پس ما او را به سمت مشهد بردیم و دفنش کردیم. بعد از چند وقت به خواب پسر عمویش آمد در حالیکه در وضع بسیار خوبی بود و گفته بود خانه از مروارید و جواهر دارد و از او خواسته بود که کتابی که صحافی کرده است و در صندوقی گذاشته که مقدار مشخصی پول است را به صاحبش برگرداند...)) 
قبر شیخ حسین آقا در مدرسه میرزا جعفر داخل مقبره ی شیروانی و سبزواری است و کنار قبر او نیز پدرش شیخ علی کبیر دفن شده است. غفر الله لنا و له
دوم: بدها به خاطر کمتر گناه کردن آرزوی مرگ می کنن...
منبع : میسان |آقا حسین ابن شیخ علی کبیر
برچسب ها : خاطر ,گفتم ,حسین ,بهشت ,خیلی ,بیست ,وارد بهشت ,خاطر همین